|
این را به یاد بسپار ... که یک نفر ...یک جایی... تمام رویاهایش لبخند توست. و زمانی که به تو فکر می کند... احساس می کند که زندگی واقعا با ارزش است پس هر گاه احساس تنهایی کردی... این حقیقت را به خاطر داشته باش... یک نفر...یک جایی...درحال فکر کردن به توست
سلام به همه به خدا شرمندم...میدونم که حیلی وقته آپ نکردم... بالاخره ما هم شدیم دانشجو. دانشگاه سراسری رتبه ام خوب بود اما چون علاقه من به رشته علوم قضایی بود و دانشگاه آزاد ساری هم این رشته رو داشت و از همه مهم تر عموی من رئیس دانشکده هست امسال باید برم اونجا... هز کی امسال دانشگاه قبول شد اگه دوست داره تو نظرات وبلاگ بگه کجا قبول شد. میخوام تو وبلاگ بزارم.
كنون رزم Virus و رستم شنو / دگرها شنيدستي اين هم شنو
سلام به همه...شرمنده که دیر آپ کردم... موقع انتخابات بود و من هم تو یکی از ستاد های دکتر احمدی نژاد مشغول بودم...الان هم که کنکور و... راستی دو تا خبر... ۱) داستان من به اسم "چراغ را خاموش کن" تو استان رتبه سوم آورده. ۲) فردا جواب آزمون مشهد من میاد. در ضمن من واقعا متاسفم برای آقای موسوی که این تجمعات رو شروع کرد...حالا خودش هم باید کور بشه جمعش کنه...کور بشه جواب خانواده ها رو بده...خیانتی که اون به کشور کرد هیچ کس نکرده...خیانت از این بد تر که با دست خودش بهونه دست خارجی ها داده؟ که اینطور با برنامه ریزی وارد بشن و زن و بچه مردم رو بکشند؟ اگه طرفدار های موسوی شروع نکردند این تجمعات رو پس چرا خود میر حسین در بین اون ها با ماشین میتینگ می داد؟ فقط می تونم بگم متاسفم.... بای تا بعد
من از مشهد اومدم.... ان شاء الله که خوب دادم و قبول میشم... ایام فاطمیه رو تسلیت میگم.... یه سوال؟ تو انتخابات کی رای میاره؟ دکتر محمود یا میر حسین؟ با دلیل بگین... یک نظر سنجیه....
" من دارم میرم مشهد برای شرکت توی آزمون دانشگاه رضوی مشهد.برام دعا کنید" به روز و شب در این عالم بشر بسیار می میرد نمی خواهد بمیرد کس ولی ناچار می میرد حساب مردن و ماندن به دست ما نمی باشد نه هر سالم به جا ماند نه هر بیمار میمیرد یکی در بستر نازش به ناگه می سپارد جان یکی هم از برای درهم دینار می میرد نمی خواهد بمیرد کس ولی ناچار می میرد یکی دور است از مردم دم مرگش بود تنها یکی سوزاند از مرگش که مردم وار می میرد یکی ظالم یکی مظلوم یکی پاک و یکی ناپاک یکی در راه حق کشته یکی خونخوار میمیرد یکی سالهای سال کشد دردی بدون مرگ یکی جان دادنش آسان یکی دشوار می میرد نمی خواهد بمیرد کس ولی ناچار می میرد اگر سرباز یا فرماندهی بر خود چه می نازی که هم سرباز و هم سرلشکر و سردار می میرد نمی خواهد بمیرد کس ولی ناچار می میرد
عجب صبری خدا دارد! چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم، ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
سلام.... دوباره درس و مشق شروع شد... دوباره باید یاد بگیریم که سر کلاس آدامس نجویم.... باید یادمون باشه که کلاس جای حرف زدن نیست... باید یادمون باشه قبل اینکه دبیر بیاد بلوتوث موبایل رو خاموش کنیم.... و هزار جور چیز دیگه...... امون از تعطیلات.... مهمون هم داشتیم.... از کرمانشاه...دوست بابام اومده بود با دخترش... به هر حال با همه خوبی ها و بدی ها عید امسال هم تموم شد.... انشاالله که سال خوبی برا همه باشه.... ای کاش در امر فرج تعجیل گردد/سال فرج بر لحظه ای تبدیل گردد مولای عالم مهدی زهرا بیاید/تا در کنارش سال ما تحویل گردد
سلام.... عید همه مبارک... دم همه اونهایی که تو خونه تکانی دلشون من رو بیرون نیانداختن گرم... من هم سعی میکنم جای کمی بگیرم.
سلام به همه...مخصوصا ساروی هایی که دوستای من بودند و البته بعضی هاشون هنوز هستند. راستش رو بخواهید امروز می خوام آخرین آپم رو از ساری براتون بنویسم...راستش رو بخواهید می خواهم درد دل آقا نخبه شما و یا آقای شاعر بعضی ها و یا هر .....دیگران رو بنویسم....ساری دیگه جای من نیست...راستش رو بخواهید بچه های اینجا با همه دوس داشتنی بودنشون نمی تونن از فکر های پوچ و مسخره کردن همدیگه و فیلم های .... و تیکه های چرت و پرت سر کلاس و...بیان بیرون...من واقعتش یه جایی رو میخوام که بچه هاش با مرام باشن...فارغ از هر مشکلی باشن یا حد اقل از من سر تر باشن...و بار علمی و فرهنگی و ...اونا بیشتر باشه..دیگه خسته شدم از اینکه هی به این واون اطلاعات دادم ...کمکشون کردم...همیشه با مشکلاتشون ساختم ُ جای اون ها غصه خوردم...جای اون ها اشک ریختم...جای اون ها استغفار کردم...جای اون ها... این قدر تو فکر اونها بودم که حتی هیچ توشه ای برا کنکور بر نداشتم...می خوام دیگه به فکر خودم باشم...برم یه جایی که بچه هاش بفهمند من کی هستم...فکرم چیه...یه چیز بیشتر از من بدونن و رو طرح های من انتقاد کنند نه اینکه یک ساعت طرح رو براشون توضیح بدم آخرش هیچی نفهمند...با طرز صحبت کردن من کنار بیان...آخه تو صحبت روزمره من از هر زبونی کلمه پیدا می کنی...فارسیُ مازندرانیُ انگلیسیُ عربی و ...به هر حال خداحافظ ساری...دارم میرم جایی که تو دوستی هاش بجز عشق و مرام چیز دیگه ای نیست.... یا حق
خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه ... مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... آفتابي شه ...!!! کاش ... کاش مي شد مثل آسمون بود ... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده
سیب دوست دارید.....؟ نظر شما چیه...... این سیب مثل زندگی ماست... هنوز یک گاز کوچولو ازش خوردیم... اما ممکنه این سیب یهو از دستمون بی افته و دیگه حق خوردنش رو نداشته باشیم... ممکنه نه....تا آخرش هم به بهترین شکل بخوریم....و خیلی هم کیف کنیم... شما میگید چطور باید زندگی رو بخوریم و نگه داری کنیم که همیشه بتونیم استفاده کنیم...؟ منتظرتون هستم......
سلام به همه.....امتحانات خوش گذشت؟ ایشاالله که خوب داده باشید.... اسم این وبلاگ رو که میدونید مشق عشقه....اما کدوم عشق؟عشق زمینی یا الهی؟شما چی میگید؟ چرا ما آدمها با اینکه میدونیم یه روزی باید بریم اما هیچوقت به فکرش نیستیم...شاید همین نفسی که داره میاد تا آخر نرسه و این آخرین نفسی باشه که تو دنیا هستیم....چرا ما نوجوونا با اینکه هیچ اطمینانی نداریم از اینکه تا دوره جوونی و پیری زنده می مونیم یا نه اما خودمون رو به هزار جور گناه آلوده میکنیم به بهونه اینکه حالا وقت است تا توبه کنیم...تا حالا اصلا به این فکر کردیم که آیا نظر خدا مهمتره یا نظر اون دوستی که حاضریم برای اینکه دوستیش رو داشته باشیم هر کاری بکنیم؟تا الان به این فکر کردیم که کدوم یک از این دوستایی که ادعاشون میشه که اگه تو اینطور لباس نپوشی یا اینطور رفتار نکنی خیلی عقب افتاده ای حاضرن اون دنیا جای ما جواب بدن؟ خب چطور بود دوست دارید از معشوق الهی بگم یا معشوق زمینی یا دوست دارید گناهان کبیره و عواقبش رو بگم....این وبلاگ ماله شماست و هر طور شما بگید عمل میکنم...شما دوستان من هستید و نظر شما ها برام خیلی اهمیت د اره..... یا حق...
سلام...ببخشید یه خورده دیر آپ کردم.....
جواب سوال اینه که کلا دروغ گفتن گناه کبیره است چه انسان به خودش بگه چه به خدا چه به دیگری...وقتی آدم به خودش دروغ بگه یعنی خودش رو ادم حساب نکرد....آدمی که خودش.خودش رو آدم حساب نکنه چطور میتونه انتظار داشته باشه دیگران براش شخصیت قائل شن و خداوند اون رو مورد لطف قرار بده به هر حال خدا از همه چیز خبر داره در واقع دروغ گفتن به خودمون یه جورایی دروغ به خدا هم میشه...... اما در جواب بعضی ها که خیلی دوست دارن اذیتم کنند....داداش من بچه خوشگل زیاد هست و خیلی هاش رو به چشم خودم دیدم که در عرض یک دقیقه کل زیبایی ظاهریشون رو از دست دادند و شدن بد ریخت ترین آدم روی زمین.....ملاک انتخاب این تخلص بیشتر صرف زیبا و با مسما بودن این اسم بوده.از طرفی یکی از القاب امام علی (ع)بوده....لذا ما در صنعت شعری یک آرایه ای داریم به اسم ایهام که یک کلمه دو معنی میده یکی دور و دیگری نزدیک...مثلا(ایلیا میگوید...دل را گل نکنیم...به هوا و هوس شهر خراب دل پاکیزه خود را به کثیفی نکشیم....)در اینجا به یکی از توصیه های امام علی (ع)مبنی بر عدم تاثیر پذیری از جامعه و ظواهر دنیا اشاره شده که برای خواننده شک و دودلی ایجاد میشود که منظور از ایلیا امام علی (ع)بوده و یا تخلص شعری شاعر....امیدوارم قانع کننده بوده باشه..... یا علی..
راستی یه سوال همه....،آدم به کدومیک از این سه نفر راحت تر میتونه دروغ بگه؟ 1)خودش ۲)دیگران 3)خدا
سلام...سلام به همه دوستان چه اونایی که منو می شناسن،چه اونایی که نمی شناسن...به هر حال یه معرفی کوچیک بد نیست...من سیدمحسن میریان هستم که توی عالم شعر و ادب من رو به تخلصم (ایلیا)می شناسن......به عنوان نخبه فرهنگی استان هم انتخاب شدم و .....آدم بهتره که خودش رو معرفی کنه تا بهتر بتونه افکارش رو بروز بده و اگه دیگران صحبت هاش رو شنیدند.هنگ نکند و نگند که اون پسره دیگه کیه....انگار از دماغ فیل افتاده اینطور صحبت میکنه و زیر دیپلم حرف نمیزنه تا ما بفهمیم و ...... 1)عضو مجمع قاریان قرآن شهرستان ساری از سال1373 که در همان سال موفق به حضور در مسابقات کشوری قرآن زیر 7 سال شدم و عکس هایی از ان مسابقات در دست من هست و میتوانید بعدا ببینید 2)عضو مجامع دانش آموزی سازمان تبلیغات اسلامی ساری 3)نائب رئیس مجامع دانش آموزی ساری 4)عضو مجامع دانش آموزی استان مازندران 5)نماینده تشکل پیشتازان ساری در استان مازندران 6)عضو پارلمان استانی مجلس دانش آموزی 7)عضو شورای ملی جوانان هلال احمر استان مازندران در سن 15 سالگی که در تاریخ این تشکل بی سابقه است 8)خبرنگار خبرگزاری دانش آموزی پانا(به کوشش دوست عزیزم ؛محسن احمدی) 9)عضو مجامع دانش آموزی اتحادیه شهرستان ساری 10)عضو مجامع دانش آموزی اتحادیه استان مازندران به عنوان نماینده ساری(اولین اجلاس نمایندگان استان ها در تیر ماه در مشهد برگزار شده است) 11)همکار افتخاری مجله سروش نوجوان(از سال 86 این مجله چاپ نمیشود،مدارک موجود برای اثبات این که مطالب،نظرات و اشعار من در این مجله چاپ شده است وجود دارد) 12) یکی از نخبه های فرهنگی استان مازندران که از طرف آموزش و پرورش ساری معرفی شده است ،لازم به ذکر است که اردوی علمی 5 روزه ای با حضور نخبگان علمی و فرهنگی استان در اردوگاه دانش آموزی چلاو آمل برگزار شد،که بنده در مقابل دانش آموزان خوارزمی نوشهر که همگی از نخبگان نوشهر بودند تونستم یک مسواک مسافرتی اختراع کنم...البته در این کار چند نفر از دوستان در طراحی این مسواک بر روی کاغذ کمکم کردند 13)شاعر و نویسنده 14)کسب مقام دوم مسابقات شعر ساری 15)کسب مقام سوم مسابقات شعر استان مازندران این ها رو فقط برا یه آشنایی کوچیک گفتم...دوباره میخوام رو این وبلاگم کار کنم...یا علی.....
نمی خواستم آپ کنم اما چه کنم کخ دلم طاقت نمیاره... گاهی وقتها تو را نمی شناسم! گاهی وقتها به تو شک می کنم! گاهی وقتها از درک خود نیزعاجز می شوم! گاهی همه چیز را فراموش می کنم، - حتی نام خودم را - اما تو را نه، هرگز فراموش نخواهم کرد؛ هرگز!!!
بزن بارون که دلگیرم دارم این گوشه تنها میمیرم بزن بارون که دلگیرم دیگه آروم نمی گیرم حالا که خسته و تنهام حالا که اون دیگه رفته می فهمم تازه این دردو چقدر تنها شدن سخته بزن بارون که عشق اون هنوز توی نفس هامه دلیل عشق پاک من باور سرد اشکامه ببار شاید که برگرده تو قلبی که پر از درده ببین از وقتی اون رفته چقدر دستای من سرده تقدیم به تو که انقدر ماهی که پیشت آسمون ماهی نداره خورشید گرم نگاهت دیگه مهتابی نداره
این کلمه شما را یاد چه چیزی می آره؟ اصلا از عشق چی می دونید؟ می دونید عاشق کیه؟ معشوق چیه؟ اگر از شما بپرسن که عشق را تعریف کنید… چی میگید؟ یه تعریف علمی میگه: عشق عبارتست ازتمام پتانسیل هایی که عاشق را به طرف یک هدف مشخص و معلوم میکشه یه تعریف دیگه هم هست که میگه: عشق پلی است که عاشق برای رسیدن به معشوق از اون عبور میکنه ولی من میگم: عشق یک سفر سفر به یک رویای واقعی سفر به بلندترین نقطه ی خواستن سفر به عمیق ترین نقاط درون هر کس تو این سفر از سرازیریها و سربالایی ها عبور میکنی از جنگل دوست داشتن رد میشی به جاده ی دلبستگی میرسی تازه آخرش یک ایستگاه ست که همه داد می زنند عشقیاش سوار شن
(سلام.یه عذر خواهی به همه بدهکارم...آخه قرار بود عکس هام با محسن عزیز رو براتون بذارم...اما کامپیوترم مشکل پیدا کرده بود و مجبور شدم ویندوز عوض کنم....و فتوشاپ و عکس هام پاک شد...البته توی گوشیم دارم...ایشاالله آپ بعدی...) امشب از عشق لبالب هستم مثل یک دیوانه . غرق در فکر و خیال همچو ماهی مستم.... امشب از شور و شراب و تب عشق بی تفاوت به نگاه همگان من مستم آدرس خانه من. بر بلندای شعور... دست چپ خانه اول من در آنجا هستم منتظر چشم به راه. بی خیال از همه جا... عاشق و شیفته روی چو ماهش هستم... کرده معشوق مرا شیفته عشق خودش... و من از شدت عشق.تا خود صبح به یادش هستم... (سید محسن میریان)
(سلام.به خدا من لایق این همه محبت نیستم من هم یه کی مثل همه .بعضی از بچه های وب نویس توی نظرات خصوصی نوشتن که دوست دارن با من مصاحبه کنند....هر کس که میخواد این کار رو بکنه برام کامنت بذاره تا شماره خودم رو براش بفرستم.....باور کنید من کسی نیستم .فقط در حد توانم از استعدادم استفاده کردم)
خاک را پا نزنیم: خاک را پا نزنیم شاید اندر دل این خاک سیاه نقش آدم باشد شاید از لطف خدا طفل زیبا رویی سر از این خاک برآرد بیرون خاک را پا نزنیم شاید اندر دل این خاک سیاه که ندارد سویی چشم ما آدمها لانه مورچه ای رو به خرابی برود خاک را پا نزنیم شا ید این خاک بود مهر نماز یا که یک قبله راز خاک را پا نزنیم شاید از مرحمت و لطف خدا ریشه نارونی زیر این خاک بود و همان نارون سبز و بلند سایه باشد به سر رهگذری خاک را پا نزنیم چون که ما از خود خاکیم و همین خاک بودعاقبت منزل ما ( سید محسن میریان)
سلام...امروز میخوام به سفارش چند تا از بر و بچه های وب نویس بیوگرافی خودم رو بنویسم.... من سید محسن میریان.دانش آموز سال اول پیش دانشگاهی امام صادق ساری که در رشته علوم انسانی تحصیل میکنم. متولد یکی از روزهای گرم تابستون سال هفتاد هستم که میشه به عبارتی۲۰/۴/۱۳۷۰در ساری بدنیا اومدم.پدرم معلم هست و مادرم هم معلم .یه خواهر کوچکتر از خودم هم دارم.چون پدرم قرآن خوب میخوند من رو هم به این سمت برد تا جایی که در سن سه سالگی رفتم برای مسابقات کشوری قرآن....بعد اینکه تحصیلات ابتدایی و راهنمایی رو گذروندم نوبت به شکوفایی استعداد هام شد...سال اول دبیرستان بود که اولین قطعه شعرم رو گفتم....با مجله سروش نوجوان آشنا شدم و پس از مدتی شدم همکار افتخاری اون مجله...تو همون سال شدم نائب رئیس مجامع دانش آموزی ساری و نماینده ساری تو استان...همون سال بود که اولین وبلاگم رو ساختم....سال بعدش با اینکه سنم ۱۵ سال بیش نبود در بین همه ۲۰ ساله ها به عنوان عضو شورای ملی جوانان استان مازندران در اومدم در اواخر سال دوم دبیرستان بود که شدم نائب رئیس شورای اتحادیه انجمن های اسلامی ساری و نماینده تو استان مازندران.... تابستون پارسال ما همایشی داشتیم توی ساری به اسم اندیشه مطهر که از کل کشور اومده بودند و دکتر رحیم پور ازغدی و دکتر عباسی رو آورده بودیم سال سوم هم تازه شروع شده بود که بهمون گفتن باید بریم دیدار رهبری و خوشحالم از اینکه ۳ ماه بعدش هم باز مارو بردند پیش رهبر...سال سوم بود که سر کلاس روزی نبود که من شعر نگم و اکثر شعرهام رو توی کلاس درس گفتم...وهمین امر باعث شد که تو استان حرفی برای گفتن داشته باشم و اسم نخبه رو بزارن رو من....سال سوم اوج کارهای من بود و با سخنرانی های متعدد به شهرت خودم توی مجامع استان اضافه میکردم اما یه سخنرانی انتقادی از رئیس آموزش و پرورش ساری باعث شد که دور سخنرانی رو خط بکشم .این سخنرانی اینقدر بازتاب داشت که وقتی امسال رفتم ثبت نام کنم معاون اون مدرسه گفت این همونی نیست که اون طور رئیس رو زیر گرفت؟!!!...به هر حال من دارم پله های ترقی رو طی میکنم و دیشب هم یه شعر گفتم...تفریحات من بیشتر با رفتن به میدون محل زنگیم (طبرستان)و باشگاه بیلیارد میگذره گه گداری هم میرم کافی نت ....این بود هر چی که تونستم بگم اگه سوالی هست در نظرات برام بنویسید....
سلام به همگی..... یه چند روزی بودم آمل....جاتون خالی خیلی خوش گذشت...........البته برای تفریح نرفتم...... رفته بودم اردوی ۶ روزه نخبگان استان مازندران......از ساری ۲۲ نفر بودیم و چند تا گروه ۵ تایی تشکیل داده بودیم .از نوشهر هم اومده بودند......تعریف نباشه ولی از این ۲۲ نفر فقط من نخبه بودم و بقیه با پارتی بازی مسئول ازدو از مدرسه محل خدمت خودش آورد....... از این گروه های ۵ نفری ۱ الی۲ گروه به مرحله بعد صعود میکنه و با نفرات ۱ تا دوم ۱۰ گروه دیگه مسابقه میده و در نهایت تیم اول۱۰۰۰۰۰۰تومان.تیم دوم۷۵۰۰۰۰ تومان و تیم سوم ۵۰۰۰۰۰تومان دریافت میکنه که من تونستم با استفاده از خلاقیت و استعدادم تنهایی گروهم رو بالا بکشم و به همراه گروه خوارزمی نوشهر که همشون واقعا نخبه بودند به مرحله بعد صعود کردیم....البته من اونجا یک مسواک اختراع کردم که تا زمان ثبت چیزی در بارش نمی تونم بگم ...... راستی اسم گروه ما اخراجی ها هست و نام شرکت ما TBT مخفف TOOTH BRUSH TRAVEL یعنی مسواک مسافرتی هست تا آ پ بعدی بای...
خارج از گود:(سلام بچه ها.اون شعرم رو که گفتم تو ساری دوم شده!توی استان مازندران سوم شد....) ازذهن زمین عبور خورشید شکست در فاصله ها حضور خورشید شکست در وقت غروب ،در سکوت صبح هم یکبار دگر غرور خورشید شکست
چه باید بکنم؟؟ کدامین احساس غریبم را در این خط های بی جان بدمم .. تا که لطیف تر بتوانی حس مرا درک کنی؟! چه باید بکنم... با این دستانی که بر گلوی من دست گذاشته اند و هر ثانیه بیشتر بر آن فشار می آورند؟! چه باید بکنم... با این دلی که سر تا به پا هوای گریه دارد! چه باید بکنم... چگونه باید بگویم اکسیژن برای تنفس کم دارم؟! چه باید بکنم... جای خالی تورا؟!! که هیچ آشنایی نمیتواند سردیش را گرم کند! چه باید بکنم... آب های چشمانم را که مدت هاست بی شانه...می گریند؟! چه باید بکنم... ای خنده های بی روحم را؟! که تنها نقابی است که نبینند که چقدر تنها و غمگینم؟! چه باید بکنم... تا به کی میتوانم این خاطراتت را بر روی شانه هایم در میان دیوار های سرد تنهایی حمل کنم؟! چه باید بکنم... این همه فریاد را ...........که زیر پای سکوت له میشود؟! و حتی تو نیم نگاهی نمیکنی! چه باید بکنم...؟؟؟!!! تو بگو.....
با تو اين تن شکسته داره کم کم جون ميگيره
استادم سهراب حرف خوبی میزد و میگفت چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست به نیابت از او میگویم: که چرا در قفس قلب کسی آدم نیست اگر هم نیست چرا سالم نیست گرتو از عشق سخن میگویی همه حرف است و ریا به خدا... اگر استادم گفت: گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد به نیابت از او میگویم: گل خنده چه کم از گریه و زاری دارد دل ها را باید شست جور دیگر باید دید اگر استادم گفت: آب را گل نکنیم به نیابت از او میگویم دل را گل نکنیم به هوا و هوس شهر خراب دل پاکیزه خود را به کثیفی نکشیم دل ها را باید شست جور دیگر باید دید...
همیشه در خلوت دلم گریه میکردم! نمیدانستم چرا؟ ولی هم اکنون میدانم ! چون در میان وجودم نیستی؟
بی صدا هی میزند فریادعشق او سخن میگوید از حسی غریب مثل سیب؛یا قناری های پشت خانه مان من دلم را چند صباحی دست طوفان میدهم تا که شاید بگذرد از این میان عطر و بوی عشق تو! ای دل رنجور من سختی نگیر روزهای غم به پایان میرسد یا زهجران غمت دودی خرامان میرسد من نمیدانم چرا این دل به سرو قامتت همچنان بیدی که میلرزد به طوفان میگریزد از گریزی سهمناک این دل تاریک و حجم نوری از جنس بلور سالها بود که با هم قهرند وتو امروز به سان پری دریایی قلب تاریک مرا رو به افق میشکفی... (سید محسن میریان)
|
About![]()
سلام.به کلبه عشق من خوش اومدید. Archivesهفته سوم مهر 1388هفته چهارم شهریور 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته دوم اردیبهشت 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته دوم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته اوّل آذر 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته چهارم فروردین 1387 هفته دوم فروردین 1387 هفته اوّل فروردین 1387 هفته چهارم اسفند 1386 هفته سوم اسفند 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 Links
رونیکا... |